ورود کاربر

جملات تربیتی

انسان طلسم اعظم است ولكن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده

دست های مهربان پدر


دستهای پدر / سوزان فانکه
نیمه شب بود که از خواب بیدار شدم و همسرم، مارتی، را دیدم که کودک خردسالمان، نوآ را در آغوش گرفته به آرامی و نرمی تکان میداد. لحظه ای در آستانۀ در ایستادم و مرد حیرت آور زندگی ام را، که از موهبت برخورداری از وجودش به عنوان شریک زندگی برخوردار بودم، نگریستم؛ او با محبّت تمام گونۀ صورتی رنگ تپل نوآ را نوازش میکرد تا او را آرام کند. در ژرفنای دلم احساس کردم که نوآ دچار مشکلی جدّی شده است. این یکی از چندین شبی بود که نوآ با تب شدید بیدار میشد.
موقعی که همسر زیبا و جذّابم را نگاه میکردم که گونۀ کوچک نوآ را به سینۀ خود میفشرد تا بتواند لرزش های صدای او را حس کند، چشمانم پر از اشک شد. نوآ ناشنوا است. یادگیری نحوۀ راحتی بخشیدن به او برای ما نحوۀ تفکّر جدیدی را به ارمغان آورد. ما به صداهای خودمان متّکی بودیم تا لالایی آرامش بخش بخوانیم، اسباب بازی صوتی داشته باشیم و از موسیقی برای آسودگی سایر فرزندانمان استفاده کنیم. امّا در مورد نوآ، باید از حسّ لامسه، پتوی نرم کوچکش، قوّۀ بینایی، احساس صداهای ما، و از همه مهم تر استفاده از زبان اشاره برای منتقل کردن احساسات و عواطف خویش و حسّ آسایش برای او استفاده کنیم. شوهرم نشانه ای با دستش به معنی "دوستت دارم" ابداع کرده بود و من اشکش را دیدم که، وقتی دست کوچک و ضعیف نوآ را روی دست خویش قرار میداد، بر گونه جاری شد.
به مراتب بیش از دفعاتی که بتوانم به خاطر بیاورم نوآ را نزد طبیب برده بودیم. حدود ده روز بود که، علیرغم تمامی تلاشهای پزشک و ما، تب نوآ به شدّت خود و در حدّ خطرناکی باقی مانده بود. در اعماق وجودم، به همان شیوه ای که فقط مادران میدانند، میدانستم که نوآ دچار دردسر شده است.
به آرامی دستی به شانۀ همسرم زدم و با همان آگاهی و ترسی که هر دو میشناختیم از این که نوآ بهبود نیابد، در چشمان یکدیگر نگریستیم. پیشنهاد کردم که کودک را از او بگیرم، امّا سرش را به علامت نفی تکان داد و یک بار دیگر از شگفت انگیزی این مردی که پدر فرزندانم بود در عجب ماندم. وقتی بسیاری از پدران شادمانه وظایف پدر مادری را به علّت نیاز شدید به خواب واگذار میکنند، شوهرم سرسختانه و مصمّم در کنار فرزندمان باقی می ماند.
بالاخره صبح فرا رسید و با پزشک تماس گرفتیم؛ گفت که بلافاصله کودک را نزد او ببریم. از قبل میدانستیم که به احتمال قوی در بیمارستان بستری خواهد شد. پس ترتیبات لازم را برای فرزندان دیگر دادیم، برای سه نفری مان وسائل لازم را برداشتیم و با اشک در چشم به سوی مطبّ پزشک به راه افتادیم. قلوبمان مملو از وحشت بود؛ در اطاقی کوچک، متفاوت با اطاق معمولی معاینه ای که قبلاً میرفتیم، منتظر ماندیم. بالاخره پزشک ما آمد، نگاهی به نوآ کرد و همانطور که انتظار داشتیم گفت که همان وقت باید کودک را به بیمارستان برسانیم.
راندن اتومبیل تا بیمارستان که در شهر مجاور قرار داشت، در خیال هم نمی گنجید. نمی توانستم تمرکز داشته باشم؛ فکر کردن در توانم نبود؛ جلوی گریۀ خودم را هم نمی توانستم بگیرم. شوهرم مرتّباً به من اطمینان میداد که در قلب خویش احساس میکند که نوآ بهبود خواهد یافت. نوآ را در بیمارستان پذیرش کردیم و یک راست به اطاقش بردیم. شب شکنجه آوری بود؛ مملو از آزمایش های وحشتناک که سبب میشد طنین صدای پسرکم در راهروها بپیچد. فریاد میزد و میگریست.
احساس میکردم از درون متلاشی میشوم. در ایمان شوهرم ابداً تزلزل راه نیافت. مرا، نوآ را، و هر کسی را که می آمد تا نوآ را معاینه کند، دلداری میداد. مثل کوه راسخ و ثابت بود.
وقتی اوّلین مجموعه آزمایش ها انجام شد، پرستار به ما اطّلاع داد که به زودی تخلیه مایع ستون فقرات انجام خواهد شد. احتمال مننژیت داده میشد. مارتی و من با هم برای نوآ دعا میکردیم. دستهایمان در هم گره خورده بود؛ پسرمان را در میان گرفته بودیم و عشق زندگیم صدایش را به سوی پروردگار بلند کرده بود و به شکرانه میگفت که چقدر ممنونیم که این روح کوچک گرانقدر را به دست ما سپرده است. اشکها از صورتش جاری بود؛ با فروتنی از خداوند تقاضا کرد که پسرمان را شفا بخشد. قلبم از آرامش و امتنان مملو بود.
اندکی بعد، پزشک مقیم وارد شد. به ما گفت که اوّلین نتایج آزمایش واصل شد و فرزند ما به آنفلوآنزا از نوع A مبتلا شده است. دیگر تخلیه مایع ستون فقرات لازم نبود. نوآ بهبود می یافت و به زودی شور و شادی خود را دیگربار به دست می آورد و شیطنت هایش را از سر میگرفت. نوآ در تخت مخصوص کودکان در بیمارستان به پا خاسته بود و روی ترامپولین بالا و پایین می پرید. گفتگوی شوهرم با پروردگار نتیجه داده و دعایش اجابت شده بود.
از پشت پردۀ اشک، مارتی و من به یکدیگر لبخندی زدیم که سراسر صورتمان را پوشاند؛ منتظر ماندیم تا نوآ از بیمارستان مرخّص شود. بالاخره، نیمه شب پزشک خودمان آمد و گفت که نوآ را می توانیم به منزل ببریم. به سرعت وسائل را جمع کردیم که رهسپار شویم.

چند روز بعد مشغول پخت شام بودم. نوآ به کندی امّا با اطمینان بهبود می یافت. احساس آرامش میکردم و می دانستم که شوهرم بهترین پدری است که می توانستم برای فرزندانم داشته باشم. از گوشۀ چشم به اطاق نشیمن نگاهی انداختم و از منظره ای که دیدم زیر لب خندیدم. شوهرم روی صندلی مخصوصش نشسته بود و نوآ را در بغل داشت. کتابی را می خواندند؛ پدر دستهای کوچک نوآ را در دست داشت تا بتواند با اشاره معنای کلمات کتاب را بفهماند. هر دو نگاهشان به من افتاد که آنها را غافلگیر کرده بودم و شوهرم و من هر دو هم زمان با زبان اشاره به یکدیگر و سپس به نوآ علامت دادیم که "دوستت دارم." و سپس نوآ دستان کوچکش را بالا گرفت و سعی کرد نشانۀ "دوستت دارم" را به پدرش نشان دهد. اشکم در چشم بود که شوهرم را دیدم به او کمک میکرد انگشتان کوچکش را بتواند جمع کند و با آن دستان مهربانش علامت را بفرستد؛ آن دستان مهربان پدر. 

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

اطلاعات بیشتر در مورد قالب های ورودی

سیستم امنیتی
این سیستم امنیتی برای دفع کامنت های اسپم است.
Image CAPTCHA
حروفی را که در تصویر می بینید را تایپ کنید.